ویرایش نهایی- کِلِر لوئیس بِنِت Claire-Louise Bennett

 
فکر کنم باید مهمانی کوچکی راه بی اندازم. یک دورهمیِ کاملن مرتب ولی بی سر و صدا. اینجا، جای خوبی است، کلی گیلاس شراب هم که دارم .و حالا که تخت کاناپه ای را این پایین کشیده ام، جای زیادی برای نشستن افراد فراهم شده. در واقع اگر خودم یک مهمان بودم، روی آن تخت تاشو، دقیقن همان جایی بود که دوست داشتم بنشینم- بله دوست داشتم آنجا روی آن تخت کاناپه ای بنشینم. اما به گمانم کمی دیر تر، زمانی میرسیدم که کس دیگری با آرامش روی آن نشسته در حالی که گیلاسی پر در دست دارد و یحتمل با کسی که کنارش ایستاده و او هم یک گیلاس پر از شراب به دستش است چانه میزند. و بنابر این من هم احتمالا باید خبر دار، کنار یک میز روی نوک انگشتانم می ایستادم که البته آنقدر ها هم بد نیست. مهمان ها جا به جا میشوند اما روز از نو روزی از نو. نمیخواهم مشخص باشد که چقدر دوست دارم آنجا، روی آن کاناپه بنشینم_ قطعن یک راست سر اصل مطلب نمیروم_نه، باید کمی وقت تلف کنم و قبل از این که جرات پیدا کنم نزدیکش شوم به هرجا که میرسم لنگر بی اندازم. بنابر این، آخر سر که می آیم تا روی کاناپه بنشینم کاملا طبیعی به نظر خواهد رسید، انگار که بی هیچ تلاش یا برنامه ای به آنجا رسیده ام.
هرچند من اینجا نه مهمانم و نه میتوانم باشم. اما پهن کردن فرش ها، عوض کردن همه چیز ویرایش نهایی کارها و قرار دادن گیلاس ها در یک جای جدید_در واقع به خاطر تعداد زیادشان در دو جای جدید_ کاملا اینجا را برایم تازه کرده است. اینجا ایستاده ام و یک جور هایی متحیرم که همه ی این کار ها و این همه نو آرایی برای چیست؟ به نظر می آید که حسابی مصمم هستم، به نظر میرسد تصمیم قطعی را گرفته ام که چه کسی را دعوت کنم و چه کسی را نه. آنقدر همه چیز عوض شده و هر وسیله در جای جدید قرار گرفته که کسی نمیتواند ادعا کند قبلا اینجا آمده است. حالا این شانس را دارم تا از اول انتخاب کنم، هرچند که باید حسابی مصمم باشم تا همه چیز را نو نوار کنم و این دفعه حسابی مراقب باشم. بله دوباره این شانس به من رو کرده تا از نو انتخاب کنم پس چرا از چنین موقعیتی در دلپذیر ترین راه استفاده نکنم و یک دور همی راه نیاندازم؟ حالا کاملا برایم روشن است که چه کسانی را دعوت خواهم کرد و چه کسانی روحشان هم خبر دار نخواهد شد- البته تا بعد از مهمانی. ممکن است چند نفر از کسانی که دعوت نشدند بعد از مهمانی بیایند و فضولی کنند.
هرچند که شخصا با این مسئله هیچ مشکلی ندارم. آیا دلیل باشکوه بودن یک مهمانی_علاوه بر حضور داشتن بعضی ها_ حضور نداشتن بعضی که خیال می کردند حضور خواهند داشت، نیست؟ شکی ندارم، لحظه ای خواهد رسید که به خاطر گل هایی که برای آمدن به مهمانی دست چین کرده ام ، رایحه ی زندگی در مهمانی پخش خواهد شد، این همان وقتی است که احساس پیروزی میکنم به خاطر این حس خوب که فهمیده ام چه کسانی عزمشان را جزم کرده اند تا با فضولی سیر تا پیاز این خانه را بفهمند_ یعن همان ها که اصلن دوست ندارم این حوالی بپلکند. اینجا خانه ی من است، درست است که هیچ پرده ای ندارد و اغلب در آن نیمه باز است.و همچنین درست است که سگ همسایه، پشه ها زنبور ها و گاهی پرنده ها وارد آن میشوند اما کسی نباید خیال غلط به سرش بزند. هیچ کس حق ندارد یکهو ظاهر شود و فضولی کند. نمیدانم آیا همه چیز به هم خواهد ریخت یا مردم تا نیمه شب میمانند و بعد دسته جمعی میروند. نمی دانم اگر کسی در مورد مناسبت این مهمانی پرسید په بگویم. باید بگویم به خاطر تابستان است.بله به خاطر تابستان است_این خانه در تابستان بسیار زیباست_ و این زیبایی برای هرکسی که چنین سوالی بپرسد گواه خوبی خواهد بود. بله میگویم به خاطر تابستان است و این همه چیز را حل می کند.
قطعن مارتینی، کامپاری و شامپاین خواهیم داشت و همچنین بطری های زیادی از شرابی دوست داشتنید که مخصوص منطقه ی “وینسوبرس” است همینطور کُپه هایی از سالاد در کاسه های بزرگ و زیبا. رازیانه و گریپ فروت، گردو، پنیر سفید و هر نوع گیاه قلنبه سلنبه ای که در روغن و سرکه خوابانده شده اند هم به چشم خواهند خورد. به خاطر تابستان است! میدانید؟ شکی ندارم که افرادی کنجکاو خواهند شد و قصد خواهند کرد که سرکی به بالای پله ها بی اندازند. احتمالا هیچ اهمیتی برایم نداشته باشد. اما نباید با آن ها بالا بیایم تا زمانی که…تا زمانی که… نه، فارغ از این که چه کسانی هستند اصلا نباید با آن ها بالا بیایم. قطعن به آن ها خواهم گفت: مهمان من باشید، بروید بالا و نگاه کنید. و کمی بعد از این که پایین آمدند و نظرشان را گفتند، دلیلی پیدا می کنم که خودم بالا بروم، چرا که بیشتر از آن نخواهم توانست جلوی خودم را بگیرم، شاید دوست دارم تلاش کنم چیزی که آن ها دیده ان را ببینم.
میخواهم بدانم بین آن همه آدم چه کسی روی کاناپه خواهد نشست؟ خب، اگر چیزی را از قبل بدانید دیگر حس کنجکاوی به آن نخواهید داشت. من هم از پاسخ این سوال زیاد شگفت زده نیستم چرا که یک ایده ی خوب دارم_در واقع یک تصویر روشن_ از کسانی که روی آن تخت تا شو خواهند نشست. بله یک تصویر کاملا روشن. در حقیقت ممکن است همین تصویر این فکر را به ذهن من انداخته باشد که به عنوان مهمان اینجا باشم و خیلی طبیعی برای نشستن روی آن کاناپه که زیر آینه قرار دارد برنامه ریزی کنم.از این ها می گذرم و تصویر را شرح میدهم. پیشبینی این مسئله که دقیقا چه کسی روی آن کاناپه خواهد نشست حسابی تصورات مرا تحریک خواهد کرد تا بتوانم دقیقا مثل آن شخص عمل کنم. اما چه مصیبتی میشود اگر آن دونفر که برای نشستن روی کاناپه در ذهن دارم روی آن ننشینند و به جای آن مثلا جلوی راهرو چمباتمه بزنند. به چهارچوب در تکیه بدهند و با آن وَر بروند. اگر به آن دو پیشنهاد بدهم که این تخت کاناپه ای جای خوبی برای نشستن است، نامتعارف به نظر می آید؟ البته که بسیار نامتعارف جلوه میکند. حالا اولی که دوستم است هیچ اما دومی یعنی همان زن که حتی شماره اش را هم ندارم حتما حس بدی خواهد داشت از این که به این شیوه ی عجیب با او خودمانی شده و از جمع جدایش کرده ام. البته میتوانم یک بازی به راه بی اندازم که همه در آن شرکت داشته باشند. بازی که من در آن برای هر شخص یک بخش از اتاق را مشخص می کنم. این بازی می تواند عملی شود و عملی هم خواهد شد اما بسیار احمقانه است.حتی اگر به نظر آن ها جذاب و جالب بیاید، خودم میدانم که کاملا احمقانه و ساختگی است و بعد از آن چگونه باید تا آخر شب خودم را تحمل کنم؟ با وجود این ها و با وجود همه ی مشکلاتی که ممکن است به وجود بیاید، هنوز هم کاملا آرام هستم و مصمم برای به راه انداختن یک دور همی بی سرو صدا و البته کار درست.
این که از دیگران بخواهم چیزی با خود بیاورند برایم ساده است. من در این زمینه بسیار رک و راست هستم و این خصلتی است که مردم ان را ستایش می کنند چرا که طبیعتن مردم وقت کمی دارند و نمی توانند همه ی کارهایشان را انجام دهند یا حتی به این فکر کنند که چه چیزی با خود به مهمانی دیگران ببرند. حتی اگر شما این زمان را داشته باشید تا روی این مسائل فکر کنید، همیشه نگرانی از این که چیز احمقانه ای انتخاب کرده باشید وجود دارد. این انتخاب ها در واقع احمقانه نیستند اما چه کسی دوست دارد عقب یک تاکسی بنشیند در حالی که کاسه ای پوشیده با ورقه های آلومینیومی نازک در دست دارد و به این فکر می کند که چیزی که با خود می برد با خوش رویی پذیرفته میشود یا خیر؟ در عوض اگر از قبل به آن ها درخواست چیزی را بدهی به راحتی و با اشتیاق سر و کله شان پیدا خواهد شد. البته نباید از افراد به صورت اتفاقی درخواست کرد. مثلا من به خوبی میدانم از چه کسی بخواهم که پنیر را مهیا کند و چه کسی بساط نان را جور کند. واضح است که مردم از خوردن لذت میبرند بنابر این میشود پی برد که آن ها تلاش خواهند کرد بهترین خوردنی هایی که دارند را دست و پا کنند. البته چند نفری را هم باید معاف کنی، جوابش هم در ذوق آنها نهفته است. آنها هیج دلیلی برای خوب یا بد بودن آنچه می خورند ندارن. ناخوانده با نان و کوکو و احتمالن یک شیشه از زیتون های سبز بدون هسته از راه میرسند. افرادی که تا دیروقت می مانند نان ها را حیف و میل خواهند کرد و احتمالا روز بعد همه جا تکه های نان پیدا میشود، و هرجا که افراد روی تکه نانی رقصیده یا ایستاده اند تا با کسانی که معمولن با آنان صحبت نمیکنند، حرف بزنند، تکه نان ها شبیه پودر، خرد شده اند. در واقع من همیشه از روز بعدش لذت میبرم. از شب قبل کم کم دستی به سر و گوش چیز ها میکشی و همه چیز مرتب، سالم و سرحال میشود.
نهایتا مشخص شد که دوستم آمده اما آن زن نه. انگار نتوانسته بود یک پرستار برای بچه ها دست و پا کند. دوستم سوار بر دوچرخه با صورتی که حسابی گل انداخته بود آمد انگار که مهمانی برایش حسابی لذت بخش بود. گل انداختن صورت به هر دلیلی که باشد خوب است. در عجبم چرا که به یاد نمی آورم با خودش چه چیزی آورد. حس میکنم چیزی بود که باید صاف نگه داشته میشد چرا که به یاد دارم لحظه ای که وارد شد با نگرانی داخل کوله پشتی اش را جست و جو میکرد. حالا یادم آمد، کیک مربایی بود. درست است از کوله پشتی اش یک کیک مربایی نروژی بسیار عالی و همچنین یک شیشه شراب سفید استرالیایی_ که از دهنه اش کاملا مشخص بود_ بیرون آورد، که همان لحظه در یخچال گذاشتمش و تا جایی ک به یاد دارم تا خیلی بعد تر بازش نکردم. در و دهانه اش با بقیه ی بطری ها متفاوت بود و به خاطر دارم چندی بعد که انگشتانم را دور درش حلقه کردم بیش از حد تگری شده بود. کلی شراب داشتیم، بیش از حد نیاز و این مسئله مرا خوشحال میکرد. علاوه بر این یکی از دوستانم با خود یک شیشه از آبجوی مورد علاقه ی من را آورد. اتفاقی که واقعا غیر منتظره و محبت آمیز بود چرا که این آبجو های مخصوص، قیمت های واقعا نجومی دارند. هرکس چیز معقولی با خود آورده بود و من هم گاه گاهی از آشپزخانه کمی بال سرخ کرده ی مرغ یا از آن پیتزا ها که خمیر تُرد و زیبایی دارند و همه فکر میکنند دست ساز اند می آوردم. همه کم و بیش از قبل یک دیگر را میشناختند بنابراین میتوانستم بدون این که نگران باشم از مهمانی لذت میبرند یا نه، هرکار که میخواهم بکنم چرا که هر وقت نگاهی به دور بر می انداختم کسی تنها به نظر نمی رسید. البته اینجا آنقدر کوچک است که تنها به نظر رسیدن در آن کار سختی است حتی اگر واقعا در آن تنها مانده باشی.
مردی برای یک مدت طولانی روی کاناپه نشست. یادم نیست چه کسی بود، شاید هم جایش را با کسی عوض کرده باشد. فقط شلوار جین و چکمه هایش را به خاطر دارم که با کسی که برای نشستن روی کاناپه در ذهن داشتم کاملا متفاوت بود. این که آخر سر کار ها چطور از آب در می آیند، اغلب ناامیدم می کند. البته معمولا خودم مقصرم. دلیل ساده اش هم این است که عجولانه نتیجه میگیرم که کار ها به سر انجام رسیده اند در حالی که هنوز در راه هستند تا کمی دیگر به طور کامل به سر انجامشان برسند. یکی از رفقایم که همین نزدیکی زندگی میکند بار ها به من گفته: که آنروی سکه هنوز خودش را نشان نداده. به هر حال، با اتفاقی که افتاد انگار که افسون شدم هرچند این شیدایی من عمر کوتاهی، به اندازه ی دو هفته و یا حتی کمتر داشت، و عامل این افسون، بلوزِ همان زن مذکور در آن شب بود. اگر بخواهم دقیق تر توضیح دهم، باید بگویم یقه ی بلوزش، دقیق ترش حالتی بود که در آن سرش را روی یقه ی آن بلوز خم کرده بود. میتوانستم ریشه موهایش را که از پشت جدا کرده و عقب کشیده بود ببینم در حالی که با دستی یک مجله ی مُد قطور را ورق میزد و دست دیگرش کنار صورتش، گونه ها و یقه اش قرار داشت. با خودم فکر کردم، چه حسی دارد که اینطور آنجا بایستی و مجله ی مدی با آن ضخامت را ورق بزنی؟ نمیدانید چقدر مصمم بودم تا همه چیز را به هم بزنم و چقدر سخت خودم را متقاعد کردم که اصلا چیزی به این زیبایی ممکن است. مشخص است که باید با خودم فکرکرده باشم که چه حس فوق العاده ایست که با آن گوشواره های ظریف و یقه ی نازک در آنجا بایستی و در یک مجله ی مُد چرخ بزنی. حسابی هیجان زده شدم.
روز بعد به خودم وقت دادم و همه چیز را به تدریج به جای خودش برگرداندم. کلی انگور و کلوچه و یک تکه ی حسابیِ پنیر رو دستم مانده بود. اینطرف و آنطرف خانه هرچیز که فکرش را بشود کرد پیدا کردم. از جمله یک کیسه ی کوچک از شکلات های ژله ای که روی طاقچه جا مانده بود. از طرفی چند ملحفه داخل تخت کاناپه ای ام قرار داشتند که سال هاست آن ها را دارم.

 

 

ترجمه خادم فایز

Leave a Comment