سبزريزی_علی عبدالرضایی


رودخانه‌ای در خيابان‌ست
يک میليون
دو میليون
سه میليون صدا در جريان‌ست
و مسجدی كه پايگاهش پشت ميدان‌ست
آن‌قدر كه جمعه ديده
جمعی چنين نديده
ترس برش می‌دارد
و لوله‌ی تفنگ را از پنجره‌ می‌کند بيرون
كه مانده چادر بزند
پهلوی پسری آستين‌كوتاه
يا مردی را
كه مجبور شده با دخترهاش
سر پيری
از خودش بزند بيرون
از اين بيش‌تر آدم كه موسای خيابانی شده باشد كسي نديد
از اين پيش‌تر نيل
كه در ميدان بريزد جوان
ميدان آزادی جان‌ست
و ماشه كه ديگر حيران‌ست
لوله می‌چرخد پی شكار بين آدم‌ها
پيدا نمی‌کند
و در می‌كند تيری هوایی
كه جای خدا می‌خورد
به يک تكه از سياهی
در كلاغی خانگی
كه آن بالا سر سيم‌ها خستگی درمی‌كرد
يک تكه سرخ می‌افتد
سر سبزها كه از غارشان زده‌اند بيرون
و بال سياهش را باد می‌برد
می‌دهد به گل‌دسته‌ی مسجد كه اختراع بيخودی‌ست
تفنگ كه ساخت يكی از كارخانه‌های خودی‌ست
جا می‌خورد
و مثل من جا می‌زند
وسط شعر خوش‌ساختی
كه پايانش ديگر از من ساخته نيست

منبع: مجموعه شعر ترور

نظر بدهید