خانم زیاری_علی عبدالرضایی

*خانم زیاری

 

هيز نبودم
در چشم‌های او هيزم بودم
من می‌سوختم
اگر آن‌همه روشن بود
تراشكارِ ماهری
كه بينی به آن نازنينی
در آورده بود از آب
من بودم
قصابیِ لب‌هاش بين دو دندان
عجب زبانی!
تن شوریِ دلاكی در چشم‌هاش
واي خدای من!
يكی بيايد اين دو سيگار سياه را
كه چون مار خوش خط و خالی
اين‌همه باحال می‌خزد
به آتش بكشد
اين زن
زيباتر از تمام دسته‌گل‌هایی كه من دادم به آب
به دنيا آمد
خرمهره من گم كرده‌ام
زير پوستِ اين‌ گونه
كه اين‌گونه گويی تيله‌بازی می‌كند هنوز
با چشم‌های كوچكی
كه كودكیِ من داشت
هيز نيستم
اگر چه زير ميز
هنوز دارم
از پاهای تو می‌روم بالا
كه دامنی كوتاه داری
در كلاس اول دبستان ياری
خانم زياري!
* شش سالم بود كه به مدرسه رفتم. موهای لُخت و بلندی داشتم، كُتی سرمه‌ای و كراواتی كه رنگش يادم نيست. یازده دختر بچه لوس در كلاس داشتيم كه هر چه پا می‌دادند تحويل نمی‌گرفتم. هشت پسربچه ديگر هم بود اما من ديگر مرد شده بودم چون عاشق خانم زياری شده بودم. هرچه پا می‌دادم تحويل نمی‌گرفت، برای همين مجبور بودم هی بيست بگيرم تا دستی به موهام كشيده با لبهای غنچه‌ای بگويد آفرين علی! هنوز يك سال مانده بود تا انقلاب كه عشقم را برای هميشه قاب بگيرد. امشب كه عشق ديگری از دلم كنده شد، ياد دبستان ياری افتادم و خانم زياری كه نمی‌دانم چرا وقتی مدرسه‌ها تعطيل شد درست وسط تابستان بر سينه‌ی ديوارش گذاشتند و يک شليک در سينه‌اش خالی كردند. هنوز باور نمی‌کنم، نه! نمی‌شود هيچ زن زيبایی را با تفنگ كشت.

منبع: مجموعه شعر کومولوس

نظر بدهید